او نیست!
دلی که از بی کسی غمگین است
هر کسی را میتواند تحمل کند
هیچ کس بد نیست
دلی که در بی اویی مانده است
برق هر نگاهی جانش را میخراشد
لبخندها زهرآگین
دهانها حفرههای وقیح آزار دهنده
تسلیتها خفقان آور
لذتها دروغهایی فریبنده
زیباییها حیلههای اغفال
افقها حصارهای عبوس زندان
درختان هر یک قامت دشنامی
ابرها پاره ی سایه ی نفرینی
مهتاب سرد و آفتاب رسوایی
و روز، برص گرفته ی وقیحی که او را
بر سر کوچه و بازار بیگانگان میگرداند.
و شب، گرگ آدم خواری که در پناهگاه دردمندش
او را میجوید تا فرو بلعد
و طبیعت نه دیگر هیچستانی سرد و گنگ
که دوزخی در بر گرفته از حریق و دریایی مواج از آتشهای عذاب
که هر چهره ای، نگاهی، طرح اندامی، طنینی، رنگی
در نگاههای او فریاد میکشد که او نیست!
.
.
او
در دل سیاه شب
هر ستاره ای که سر میزند اوست.
چشمک هر ستاره ای
نگاه دزدانه اوست که مرا پیغام میدهد
که در زمین تنها نیستی
که مرا غروب نیست
مرا با تو جدایی نیست
مرا بی تو زندگانی نیست
مرا بی تو سرنوشتی نیست، سر گذشتی نیست.
هر ستاره ای مرا مژده ای است
که او هست، که اوست.
که او خورشید بی غروب من است
که او وصال بی فراق من است
که او حضور بی غیبت من است
که او همیشه هست
که او همه جا هست
که او در هرچه، در هرکه هست، هست.
که او در دم هر نفس من است
در کوبه هر نبض من است.
طعام هر طعامم اوست.
شهد هر شرابم اوست.
عطر هر یاسی نجوای اوست.
وزش هر نسیمینوازش اوست
قطره هر شبنمیاشک اوست
عاشقی رنگ سمند او.
ابهت و دعا دست نیاز به سوی اوست.
آسمان پرتوی از سرور اوست.
مخمل ابر، گل پیکر اوست.
ساقه صبح، بر و بالایش
نغمه وحی خدا آوایش،
آرزو طرحی از اندامش.
مژده نقشی است ز پیغامش،
زندگی رایحه پیرهنش،
جان من تشنه نوش دهنش.
“معلم شهید دکتر علی شریعتی”





